
سلام مهراوهٔ خوبآمدم از داستان پریروزم بنویسم، که کامنتت را دیدم. خیلی خوشحالم کردی. همیشه که مولانا میخوانم، یا اسم مولانا میآید، یاد تو میافتم. کسی متخلص به مهراوه، که سالهای خیلی دور مرا به مولاناخوانی تشویق میکرد. تشویق که نه، یک جورهایی میشود نامش را پند گذاشت. دنیای امروزه، دنیای عجیب و غریبی ست. و صدالبته که آدمها، بیشتر.بر دیدهٔ منت گذاشتهام قدومت را در این سالهای سرد و سیاه. درست است که زیاد نمینویسم اما باز هم بخوان اینجا را. هر گاه که حوصلهات کشید... مانا باشی و سلامت مهراوهٔ مولانا._...
ادامه مطلب
اگر میدانستم با نبودنش اینقدر شاد و آرام خواهم بود، که همان روز اول، در را محکم میکوبیدم توی سرش.و چقدر خوب است که آدم کسی را پیدا کند که عشق را میفهمد. دوستداشتن را. و چقدر خوب است آدم به فردی «لایق» عشق را ببخشد. بخوانید...
ادامه مطلب