برای مهراوه

خرید بک لینک

سلام مهراوهٔ خوب

آمدم از داستان پریروزم بنویسم، که کامنتت را دیدم. خیلی خوشحالم کردی. همیشه که مولانا میخوانم، یا اسم مولانا میآید، یاد تو میافتم. کسی متخلص به مهراوه، که سالهای خیلی دور مرا به مولاناخوانی تشویق میکرد. تشویق که نه، یک جورهایی میشود نامش را پند گذاشت. دنیای امروزه، دنیای عجیب و غریبی ست. و صدالبته که آدمها، بیشتر.

بر دیدهٔ منت گذاشتهام قدومت را در این سالهای سرد و سیاه. درست است که زیاد نمینویسم اما باز هم بخوان اینجا را. هر گاه که حوصلهات کشید... مانا باشی و سلامت مهراوهٔ مولانا.

__________________

روز معمولیای را سپری کرده بودم. با بچهها قرار گذاشته بودیم شام را بیرون باشیم و بعد هم به تماشای تئاتر برویم. عصر رفته بودم برای انجام کاری. در بازگشت، اتوبوس سوار شدم و ترافیک سنگین بود. یکهو حالم در اتوبوس بد شد. اتوبوس را نگه داشتند؛ برایم آب آوردند، دستهام را گرفتند، به آمبولانس زنگ زدند و من در تمام مدت به مرگ فکر میکردم. [ اگر بمیرم چه میشود؟]

به بیمارستان رفتم. ساعتها آنجا بودم. شام و تئاتر دیدن را از دست دادم. دوستهام با من تماس میگرفتند و مسیج میدادند. [اینجا هنوز نمیشود که بیمار، همراه داشته باشد.]
ساعتهای بدی بود. انگار یک گراز وحشی، با کفشهای پاشنه بلند و نوک تیزِ اُوِرسایز، روی تنم راه میرفت و از تنم خون میریخت. دهانم خشک شده بود. موهام به هم ریخته بود. صورتم زرد شده بود. خودم را در آینهٔ توالت بیمارستان نمیشناختم. برای خودم غریب بودم. غریبی در غربت به جانم اوفتاده بود و از من طلبِ من میکرد. دلم گرفته بود. دلم اوفتاده بود به جانم. دلم میخواست گریه کنم، اما گریههام تمام شده بود. دلم میخواست با آن خانم کناریام صحبت کنم و از او بپرسم چرا از لبش خون میآید؟ دلم میخواست آن خانم چشم آبی، بغلم کند. اما من فقط منتظر بودم. ساکت بودم. غمگین بودم و به ابرهای سیاهی فکر میکردم که نمیبارند و دلشان میخواهد بترکند.

امان از آن گراز وحشی...

دلم میخواست مادرم کنارم میبود و مرا بغل کند.

اما مادرم فرسنگها با من فاصله دارد...

من و آن منِ غریب، به زندگانی فکر میکردیم. اینکه چقدر دلسنگ و بدریخت است. و بعد روی تخت اورژانس خوابیدم...

ماهی سیاه کوچولو...

ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت: 18:41

صفحه بندی