
پِستانهام را بُريدند.سينهاى صاف وُزَخمهايى عميق وُسوزَنْده. بُرَنْده.اما...عادَت كردهام..مَرگــَت را، اینگونهشبيهسازى كردهام....
ادامه مطلب
چه خوش خوابى بود اِمشَب...كه به آغوشَت كِشانديَم و جان ِ دردمَنَدم، بامدادان، به لَبخَند شُد. ...
ادامه مطلب
زن، حجاب داشت. چادُر هم به سَر داشت. مانتويَش بُلَند بود. چادَرَش بُلَندَتر. چادُر از سَرش افتاده بود و زَن، چادُر را كه زير كَفشَش ميرَفت، در كَمرش نگه داشته بود. يك حلقه ىِ سنگين به كتفش آويزان بود. يك كيفِ كج قهوه اى هم از شانه ى راستَش آويزان بود. و يك ساك را با بَندى سفيد، دنبال خودَش ميكِشيد. من ايستاده بودم و نگاهش ميكَردَم. زن با صِداىِ بلند از ما ميخواست سوتين بخريم. تكرار ميكرد. تكرار و تكرار. يكى از صندليها خالى شد. زن نشست. حلقه را از دَستش درآورد و دستَش را ماساژ داد. زن، دَردِ دستش را با بستنِ چشمهاش فراموش ميكرد. قطار به انتها رسيد. ما با...
ادامه مطلب