زن، حجاب داشت. چادُر هم به سَر داشت. مانتويَش بُلَند بود. چادَرَش بُلَندَتر. چادُر از سَرش افتاده بود و زَن، چادُر را كه زير كَفشَش ميرَفت، در كَمرش نگه داشته بود. يك حلقه ى ِ سنگين به كتفش آويزان بود. يك كيفِ كج قهوه اى هم از شانه ى راستَش آويزان بود. و يك ساك را با بَندى سفيد، دنبال خودَش ميكِشيد. من ايستاده بودم و نگاهش ميكَردَم. زن با صِداىِ بلند از ما ميخواست سوتين بخريم. تكرار ميكرد. تكرار و تكرار. يكى از صندليها خالى شد. زن نشست. حلقه را از دَستش درآورد و دستَش را ماساژ داد. زن، دَردِ دستش را با بستنِ چشمهاش فراموش ميكرد. قطار به انتها رسيد. ما بايد پياده ميشُديم. زن باز با صِداى بلند سوتينهاش را تبليغ كرد. ما پياده شُديم. زن نشست. تا همان مسير را دوباره با دردِ دَستَش، سوتين تبليغ كند.
ماهی سیاه کوچولو...
ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 164