
پِستانهام را بُريدند.سينهاى صاف وُزَخمهايى عميق وُسوزَنْده. بُرَنْده.اما...عادَت كردهام..مَرگــَت را، اینگونهشبيهسازى كردهام....
ادامه مطلب
دوباره پاییز... دوباره سومین روزش... و یادِ تولدِمان. و تماسی که نباید بگیرم و هدیه ای که در چمدانم جای نمیگیرد دیگر، تا در برگشتم به خانه، تقدیمت کنم. این سومین سالی ست که تولدم دیگر برایم خوشحالی نمی آورد. غم می آورد. بی تو بودن را به جانم زخم میکند. و همه اش به خودم می گویم " خاک... خاک پذیرنده... اشارتی ست به آرامش..."* و میگویم که آرام گرفته ای... دیروز از کلاس که برگشتم، دو تا از هم اتاقیها...
ادامه مطلب
چه خوش خوابى بود اِمشَب...كه به آغوشَت كِشانديَم و جان ِ دردمَنَدم، بامدادان، به لَبخَند شُد. ...
ادامه مطلب