دوباره پاییز...
دوباره سومین روزش... و یادِ تولدِمان. و تماسی که نباید بگیرم و هدیه ای که در چمدانم جای نمیگیرد دیگر، تا در برگشتم به خانه، تقدیمت کنم. این سومین سالی ست که تولدم دیگر برایم خوشحالی نمی آورد. غم می آورد. بی تو بودن را به جانم زخم میکند. و همه اش به خودم می گویم " خاک... خاک پذیرنده... اشارتی ست به آرامش..."* و میگویم که آرام گرفته ای...
دیروز از کلاس که برگشتم، دو تا از هم اتاقیهام برام هدیه گرفته بودند. هدیه های کوچکی که خوشحالی های بزرگ داشتند. تماسها و SMS ها داشتم از دیشب تا به همین الان. اما... اما... اما... نه تو، و نه او... هیچکدامتان گوشی به دست نگرفتید تا بگویید سی را هم پشت سر گذاشتی. میدانم تو در خاک آرمیده ای. تو به جاهای خوب دنیا سفر کرده ای بی بازگشت به این جهانِ بی عشق. اما او... او... او که تمامِ قلبم را سپُرده بودَمش... او که تنها مِهرَش به من در خیالِ خودش بود ُ نه به من. او که تمامِ مهرم را به چشمانَش آویختم... او که...
میدانی؛ آدمی به طرز اسف باری عشق را از زندگانیش خالی میکند. اویَش را از زندگانیش میرانَد. اما چیزی که در زندگانیش میمانَد، یاد ِ قلب و جوانی اش است که بی گُدار از دستش در رفت. و این غمِ سهمگین سایه ی ِ ابرِ زمختی ست که هرگز بارانش بند نمی آید. تند و تند میبارد... و سیلابش تا واپسین روز، توی ذهن َت، ویرانی به بار می آورد. و آدمی هی در گیر و بندِ جدال با زندگانی بلند میشود و میشود و میشود و در نهایت، به قله میرسد. اما چیزی که جایش در زندگانیش خالی میماند، قلب َ ش است. و جوانی َ ش. که جایی گـُمش کرد و هرگز نیافتش.
قلبم درد دارد امروز. تولدت مبارک. تولدم مبارک. تولدمان مبارک.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* فروغ