ماهی سیاه کوچولو

متن مرتبط با «ديشب بخدا بودم» در سایت ماهی سیاه کوچولو نوشته شده است

ديشب

  • نیلوبلاگ

    آنشب ِ لعنتى از خاطرم پاك نميشود.وقتى شايان با چشمهاى كودكانه و اشكبارش، هق هق كنان، رفتنت را به لرزش ِ بدنم، به لبهاى خشكم، به وحشت ِ قلبم و به چشمهاى از حدقه درآمده ام خبر داد. آنشب زار زدم. آنشب من هم مُردم. آنشب تنها بوديم و عمو با انگشتان خودش، شماره تلفن تنى چند از فاميل را گرفت و گفت بياييد كه ستون خانه مان ...و عمه ى تنهايم، زار زدنهايم را پشت تلفن با قلب ِ دردمندش، قلبم را دلنوايى ميداد. درد آنشب را، جگرم يادش آمد. و تمامى جاده را بيصدا گريستم. ...

    ادامه مطلب