آنشب ِ لعنتى از خاطرم پاك نميشود.
وقتى شايان با چشمهاى كودكانه و اشكبارش، هق هق كنان، رفتنت را به لرزش ِ بدنم، به لبهاى خشكم، به وحشت ِ قلبم و به چشمهاى از حدقه درآمده ام خبر داد. آنشب زار زدم. آنشب من هم مُردم. آنشب تنها بوديم و عمو با انگشتان خودش، شماره تلفن تنى چند از فاميل را گرفت و گفت بياييد كه ستون خانه مان ...
و عمه ى تنهايم، زار زدنهايم را پشت تلفن با قلب ِ دردمندش، قلبم را دلنوايى ميداد.
درد آنشب را، جگرم يادش آمد. و تمامى جاده را بيصدا گريستم.
ماهی سیاه کوچولو...
ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال میکنید
برچسب: ديشب تو باغ فردوس,ديشب به سيل اشك,ديشب باباتو ديدم آيدا,ديشب خواب تورا ديدم,ديشب بخدا بودم, نویسنده: بازدید: 149