
پِستانهام را بُريدند.سينهاى صاف وُزَخمهايى عميق وُسوزَنْده. بُرَنْده.اما...عادَت كردهام..مَرگــَت را، اینگونهشبيهسازى كردهام....
ادامه مطلب
چه خوش خوابى بود اِمشَب...كه به آغوشَت كِشانديَم و جان ِ دردمَنَدم، بامدادان، به لَبخَند شُد. ...
ادامه مطلب
آنشب ِ لعنتى از خاطرم پاك نميشود.وقتى شايان با چشمهاى كودكانه و اشكبارش، هق هق كنان، رفتنت را به لرزش ِ بدنم، به لبهاى خشكم، به وحشت ِ قلبم و به چشمهاى از حدقه درآمده ام خبر داد. آنشب زار زدم. آنشب من هم مُردم. آنشب تنها بوديم و عمو با انگشتان خودش، شماره تلفن تنى چند از فاميل را گرفت و گفت بياييد كه ستون خانه مان ...و عمه ى تنهايم، زار زدنهايم را پشت تلفن با قلب ِ دردمندش، قلبم را دلنوايى ميداد. درد آنشب را، جگرم يادش آمد. و تمامى جاده را بيصدا گريستم. ...
ادامه مطلب