
کسی میآید. کسی که دستهایت را میگیرد، آنگاه که زخمی و خونی در جادهٔ عشق رها شدهبودی؛ و تو را در آسمان مِهرش به آغوش میکشد، آرام و گرم؛ بیهیچ چشمداشتی. آنوقت تو ذرهذره فراموش میکنی. زخمهایت را. اشکهایت را. تنهاییهات را. عشق دردناکت را. و تمام آنچه را که از دستت شدهبود.دوستداشتن، وقتی که راستین باشد، جز خنده، چیز بیشتری به همراه ندارد.و تو تمام زخمهایت را دفن میکنی، برای خاطر روزی که به یکباره زخم بودی، و کسی آمد تا به یکباره به تیمارت نشیند. برای ابد. برای خاطر دوستداشتن؛ و حالاست که شری...
ادامه مطلب