وقتى مُردى، او مرا دلنوايى نداد. هرگز.
وقتى مُردى، فهميدم عِشق، حيله گرترين و دروغگوترين اتفاق ِ دُنياست. اتفاقى كه تكه هاى ِ به جا مانده ى قَلبَت، در چشمانَت، تو را به سوى ِ آسِمان هدايت ميكُند. آسِمانى كه نامَش، به بُلنداى ِ نامَت، عميق است و تنها.
او سيگارَش را از من بيشتر دوست ميدارد. وقتى مُردى، تُهى شدم. تو تَمام ِ من بودى و من خالى و مجنون، در اين كُره ى ِ گردالوى ِ لعنتى ِ آبى، چرخ ميزنم... چرخ ميزنم. چرخ... و او سيگار ميكِشد.
ديشب خوابت را ديدم. لبخند ميزدى. به شادمانيَت، خوشحالَم.
ماهی سیاه کوچولو...
ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 139