اینروزها، بیشتر از هر زمانِ دیگری، مرگ را بیخِ گوشم حس میکنم. حتی بیشتر از همان شبی که شمارهام را تویِ بلکلیست گذاشتی وَ متعاقباً شمارهات را تویِ بلکلیست گذاشتم وُ وَرایِ آن، نرم و آرام، رَدِّ ارقامِ تلفنت را از گوشیام پاک کردم.
اینروزها، شب وُ روز معنایی برایم ندارد. شبها تا صبح بیدارم وَ بهجایِ درسخواندن، غلت میزنم. دست تویِ موهایم میبَرم وَ سَرَم را محکم میگیرم، تا آنهمه درد از تویَش قِی نکند تویِ اتاقِ سَرد وُ اشکهایی که دیگر بهزور هم از گوشۀ چشمم پایین نمیآیند. عوضش صُبحها خوابم. وقتی صدایِ بغلیها وُ بالاییها وُ پایینیها میآید، دلم میخواهد سرشان داد بزنم که خوابِ وارونهام را بههم میزنند. اما میبینم که حق با من نیست. ازینرو سعی میکنم کَر شوم.
آنقدر که این روزها استرس به جانم افتاده، که هیچچیز، جُز مُردن، آرامم نمیکند. اما از مرگ هم میترسم اینروزها. از تمامِ کارهایِ نکرده وَ مُردن میترسم. کارهایی که اندوهگینیِ عمیقم، هیچوقت نمیگذارد انجامشان دهم.
دو وَ دوازده دقیقۀ بامداد است. انگشتانِ دستم وُ پاهام، یخزدهاند. درد دارم وَ هنوز درمان نشدهام. نشُد که پیاَش بروم. نمیدانم آیا از گَزَندِ کرونا دور خواهم ماند وُ زنده، تا دورۀ درمانم را شروع کنم، یا که به شروع نرسیده، سرنوشتی دیگر رقم خواهد خورد... اما میدانم که میترسم.
میدانم که از قِی کردنِ تمامِ سَرَم رویِ خودم، رویِ تَنَم میترسم. دُرُست بهقدرِ آنشب که ترسیدم. وَ بعد از آنشب و آنشبِ دیگر بود که موهام سفید وُ سفیدتَر شُد.
به همین سادگی. زندگی به همین سادگی به تاراجَت میبَرد وَ تمام میشوی.
داشتم به اینجا فکر میکردم. نه به کتابهای خوانده شده وُ خوانده نشدهام. نه به شعرهایِ هزاران سالِ پیشم وَ نه به کلماتِ متعفن در ذهنم، نه به دفترچه هایِ خاطراتِ نیمهنوشته وُ نیمهجانم، نه به تو، نه به هیچکس، نه به وایبر، نه به فیسبوک، نه به اینستاگرام، نه به هیچ واقعیت وُ مجازِ دیگری. بلکه تنها وُ تنها به اینجا فکر کردم. وَ ترسیدم. از مرگ ترسیدم. از اینکه تمامِ این یادداشتها تویِ آرشیو بمانند وَ من بمیرم. از اینکه بکآپِ سالهایِ خیلی قبل را هنوز حتی به آرشیو برنگرداندهام وَ بمیرم.
این دِهْشَتناکترین اتفاقِ ممکن در دُنیاست.
بعد از مرگم، چه بَر سَرت خواهد آمد؟
آه... ای نازنینْخانۀ مسکوتِ صبورم.
ماهی سیاه کوچولو...
ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 181