"صبحی" جدایِ تمام آنانی که می شناسمشان به دوستی، نبضِ روایتِ عشق است. جانِ خوشِ دوست داشتن است.
این تبریک هیچ تشابهی با تبریکات مرسوم ندارد جز برای "صبحی" به هیچ کسِ دیگری نوشته نخواهد شد.
اولین بار در حیاط دانشکده صدایش را که شنیدن یک ساعت مات بود و مبهوت. بارها با دیدنش در عکس هایش گریسته ام از اندوهِ دوری. همین آخرین بارش پریشب بود وقتی کنار "ساهی" دیدمش در آن گردهمایی.
دخترکِ صد خواب خوش است و هزار جانِ شیرین.
تنها شخصِ عاشقی که در زندگی ام تا کنون دیده ام بی شک کسی نیست جز "صبحی". زنِ مرگ و زندگی است. هزار بار پیشِ پایِ دوست داشتنش برخاسته است و تن به سردیِ نفرت نداده است. رانده شده اما خاطرش گرم و خونی و تپنده چون قلب بالایِ سرِ نرسیدن ایستاده است و لبخندهایِ براق اشک اندودَش را بر بی حاصلیِ زمین چکانده است. تا عشق را در رگانِ زمان بدواند.
بی شک اگر روزی برسد و قرار بر آن باشد که کودکی داشتم باشم، هم اوست.
تصویرِ من از عشق و زیستن با عشق "صبحی" است ایستاده در باد و نهراسیده از زندگی.
ماهی سیاه کوچولو...
ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 137