آدَم چِقدر ميتواند تنها بماند؟ خيلى. خيلى. خيلى عجيب و خيلى عميق، تَنهايى با آدمى دوست ميشَود وَ دوستَش ميدارَد. اين پيوند، گاهى چِنان پيش ميرَود كه تو ديگر نميخواهى قيلى ويلى شُدنِ قلبَت را با معشوقت تقسيم كنى. دلت براى صدايَش، دوِدِ سيگارَش كه سُرفه ات ميداد، براى جاىِ زَخمِ انگشتَش كه قلبَت را ميفِشُرد تَنگ ميشَود. دلت براىِ غرورِ لعنتيَش حتى... تنگ ميشَود. نه. دلت براىِ غُرورَش تنگ نِميشَود. يادِ غُرورش فقط به تو اشك ميدَهد. بُگذَريم. آنقدر در عشق، تنها ميشوى كه دوست ندارى حتى شعر بنويسى. نميخواهى براى ِ او بخوانى. نميخواهى بگويى اينجا آنقدر فاصله هست كه خُشكم ميزَند. نميخواهى از دَعواى آنشبِ تاسوعا باخبَرَش كنى. نميخواهى از حرفهاىِ آنروزِ خانم " م " با خبرَش كنى. نميخواهى از گلهاى زيباى ِ پل عابرپياده برايش بگويى. نميخواهى از جورابهاىِ رنگى رنگى و خوشكلى كه دِلَت را قنج ميبَرَند برايش بگويى. نميخواهى از مُعلمت برايش بگويى. نميخواهى از هيچ چيز برايش بگويى. همه چيز دَفن شده در ژرفناىِ وجودَت. همه چيز را باد بُرده َست و پَس نميدَهد. پيرى و سپيدى موها و دَرد، حرفهايى ست كه بَراىِ گـُفتَن هست. و اينگونه ست كه مَعشوق ميرَوَد. و تو را با آيينه تَنها ميگُذارَد. و آيينه و تَنهايى، مينِشينَند پاىِ حَرفهام. و تَنهايى عجيب معرِفَتَش خـُدايى ست. وَ من چه بى خَطَر، دَستانم را به دَستَش داده ام. مَعشوق بُگذاريدَش به كارَش ادامه دَهَد. وَ رَفتَنَش.
ماهی سیاه کوچولو...
ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 130