وَقتى صِداىِ كـَسى را، پس از گـُذشتِ ايامهاىِ تلخ ُ پس از گـُذشتِ فاصله ها ميشنِوى، اِنگار به فَضا ميروى. فضايى جز آنچه در ميانه ى ِ شما بود. فضايى دور. مـكانى ديگر. آنجا كه سُكوت، نِشانِ عِشق شود. آن لَحظه را ميسِتايى. دِلَت ميخواهد دُنيا همانجا تمام شود، بايستَد. وَ همه جا پُر شود از صِدايَش. دِلَت ميخواهَد در آن حالِ خوش تمام شَوى. حرفهايت يادَت ميرَوَد. مِن و مِن ميكـُنى. كلمه ها به ذِهنت نميچرخند. دوست دارى جَهان توقف كند. دوست دارى حرف بِزَند، حرف بِزند، حَرف بزند. حتى اگر تمامِ سُخَنانتان، به سلامى و خداحافظى خَتم شُده باشد. حالِ عجيبى ست شنيدنِ صدايى پس از مدتهاى ِ مديد. حالِ غريبى ست. حالِ اشك اندوديست. اما به هَمان حالِ خوش، آنطرفِ قانون، تَنهاييست. و تو به همان حالِ خوش، دوست دارى هرچه زودتر لمسِ قرمزِ تِلِفُنت را بِزنى ُ تمام شود اين حال ِ غريبى كه روزها پـِى َ ش دويدى. آدَمى چه تَنها ميمانَد گاهى.
ماهی سیاه کوچولو...
ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 180