ميدانى؟
مرگ، حق و حقيقتى انكار ناپذير است. آدمى به ناچار ميپَذيرَدَش. يعنى، به واقعيت، چاره اى جُز پذيرش ندارد. درد دارم. نبودنت به مغز ِ اُستخوانم دَرد ميرساند. اما ميخندم و سعى ميكنم به روى خودم نياورم. اما انگار همه، فراموششان شده است كه چه بلايى نصيبِ قلبم شده است و چه هَراسی به جانم مونِس شده است. انگار همه باور كرده اند كه خوبم. انگار بازيگرِ خوبى هستم... انگار، اين تنهايى، عادتى ست كه به چشمان ِ همه سيال شده است...
خوشحالم كسى اينجا را نميخواند. به آسانى، درد را از شريانهايم عُبور ميدهم و سر به شانه هاىِ كيبورد، نبودَنَت را جان ميكاهَم. همه ى سعى ام بر زندگى كردن است، چون راه، بَند نيامده ست. همه ى سعى ام بر شادمانى ست، چون ميدانم خداوندگار اينگونه ميپَسندَد و تو هم. اما...اما...اما يك چيزى در من كم است. يك خلاء ِ ناخواسته ميان ِ مويرگهام ميلولَد. يك چيزى كم است. جانم به عَجز مى رسد. تو، جا ماندى از من، يا من جا ماندم از تو؟ تو به خاك پيوسته اى و يك چيزى در من، از جانَم بُريده است. و من ثانيه ها و ساعتها را هم كه بِگردَم، نمى يابَمَش. اما انگار همه فراموششان شده كه من تو را كَم دارم و جانَم در مقياسى به قدر ِ بى نَهايَت دَرد ميكُند. اما بى نَهايَت ريز و آرام خودَم را ميجَوَم. میجَوَم و این جَویدنها، به چیزی شبیه صُبحانه، تبدیل شده است؛ که نبودَش، چونان نَبود ِ صُبحانه، به سلولهای ِ مغزم، آسیب میرساند، اگر نَچِشَم طعمِ لامذهبش را.
اين فراموشى، اينكه همه فكر ميكنند خوبم، اين استيصالم در سكوت، اين خنده هاىِ لاجَرَم و اين تنهايى ِ مخوف و سهمگين، رَنجم نميدهد. اين خانه ى عظيم است كه رَنجم ميدهد. اين ديوارها، اين خاطرات ِغَم اَفزاىِ جانكاه رنجم ميدَهد. كاش ميان ِ بوىِ گـُلهاى ِ حياط، ميرَفتى...
نگران من نباش. از آن بالاها بخند و بدان كه شادمانم. اما تو را كَم دارم و جانَم در جاىْ جاىِ اين جهان ِ گردالوىِ لعنتى ِ آبى، درد ميكند... تا هميشه.
ماهی سیاه کوچولو...
ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 161