رفراندوم

خرید بک لینک

حس خوبی ست وقتی تاریخ تولدِ آدمی، مصادف باشد با پیروزی استقلال کردستان عراق.

اما جدایِ تمام اینها، سی سالگیست که به قلبت هجوم می آورد. فروغ گفتنی سی سالگی سن کمال است. اما، اگر میتوانستم، زمان را به عقب بازگردانده و این ده سالِ اخیر را از عُمرم جدا میکردم. آنوقت ده سال بعدترش، سی سالگی برایم سن کمال میبود قطعا.

ناخودآگاه آدمی در این سال از عُمرش، دل میکــَنـَد، جان میکــَنـَد و کوله اش را میبندد برای شروعی دیگر. برای حیاتی دیگر. برای اندیشه ای دیگر. آدمی میفهمد که نه خودش ماندنی ست و نه هیچکس و هیچ چیز دیگری. فهمَش به درک میرسد و بار میبندد تا اندک اندک جمع کند چیزهایی را که بدان محتاج است و بوده و خواهد هم بود. مثل شعرهایی که به قتل رساندندش. مثل آرامشی که میفهمد تنها خودش به خودش میرساند. مثل دوستیهایی که ناب و خالص بودنشان آشکار میشود. مثل لاک و مُهر کردنِ اندیشه های دیگران. مثل خوابهای دوازده شب تا هفت صبح. مثل صحبت کردن با خویشتن. مثل... مثل... مثل...

اینها تمامش نیست. و چیزی که درد دارد این است که آدمی خیلی دیر، بصورت ناخودآگاه میفهمد تمام زندگانی خویش را. اگر این فهم و درک در بیست و سه یا بیست و پنج سالگی مثلا رُخ میداد، قطع به یقین، جهان اینگونه زشت و غمگین و نازیبا نمیبود. خیلی دیر آدمی میفهمد چقدر کارِ انجام نداده دارد. و چقدر عُمرش را بی گُدار به آب زد. و چقدر باید دور شود از کسانی و چیزهایی که دستش را به دوستیهایِ کذب گرفتند و رهاش کردند.

زندگانی به آدمی خیلی دیر میفهماند که جوانی و شادابی آنقدر زود به پایان میرسد که هرگز پیداش نخواهی کرد. درد همینجاست. همینجا که با قلبی آکنده از درد، از غم، از اشک، از بی عدالتی، از... از... از... مینشینی و زندگی را با چنگ از لایِ لجنها و تلواسه ها بیرون میکشی. درد همینجاست که درد در درد نهان است و تو چنگ و دندانت را به ده سالِ گذشته گرفته ای و میخواهی از جهان پَسَش بگیری. و میگیری. اما نمیدانی نباید این دهه را در آینه کور میبودی و نباید وقتی شنا بلد نبودی به آب میزدی وجودت را.

درد همینجاست که وقتی پس گرفتی، مینشینی و به آینه نگاه میکنی و میبینی " که غم درون دیده ات چگونه قطره قطره آب میشود"*. اما باز هم خوب است. باز هم خوب است که آدمی در چهل، به صورت ناخودآگاه، به درک نمیرسد. اگر چهل بود، وحشتناک بود. شاید هم بی بازگشت بود. سی هم خوب است. سی هم خوب است که بتوانی دوباره بخندی. دوباره عاشق شوی. دوباره بنویسی. دوباره جوان شوی. دوباره خودت را لایِ انگشتانِ بی رحم زندگی ول نکنی. دوباره بخوانی. دوباره متولد شوی. دوباره مثل نطفه ای شکل بگیری و نُه ماه بعد، خالص متولد شوی. آری... سی سالگی سن کمال است. فروغ گفتنی.

****

دیروز تمام روز را منتظر ماندم. پیداش نبود. دم دمانِ غروب شالَم را سر کردم و به قنادی رفتم. تصمیم گرفتم تولد دوباره را با هم اتاقیهام شریک شوم. کیک خریدم. شمع خریدم. خوراکی خریدم. و به خوابگاه بازگشتم. شب که بچه ها همه آمدند، 30 را فوت کردم و آرزو کردم. کیک را بریدم و آرزو کردم. کیک را خوردم و آرزو کردم. عکس گرفتم و آرزو کردم. و فهمیدم نصف عمرم تمام شد. نصف دیگرش را باید بسازم آنطور که از ده سال پیش باید میساختمش.

آخر شب اسمسش را دیدم. نوش داروی پس از مرگ سهراب...

آدمی نباید به خویشتن اجحاف کند. نباید.

********

تولد من و تولد تو و استقلال کردستانِ عراق، شادکام و میمون باد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*فروغِ جاودان- نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود.


برچسبها: یک زن در جان ِ من, پیله ای در پاییزِ جان, اندوهِ یاد ِ زُلالِ خنده اش
+ ۱۳۹۶/۰۷/۰۴ صُـبحى سليمى
ماهی سیاه کوچولو...

ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال می‌کنید

برچسب: رفراندوم, نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 3:16

صفحه بندی