فاڵ و بەیان و شین و باران...

خرید بک لینک

توىِ مترو ايستاده بودَم. معمولا هميشه ايستاده ام. خَسته بودَم. اما هَر چِقدر هم خَسته باشَم، هميشه تمامِ دستفروشهاىِ مترو را مينِگَرَم و گوشِشان ميدَهَم. زنانِ جوان، ميانسال، مُسِن. مَردانِ جوان، ميانسال، مُسِن (كه دور از چشمِ مأمورانِ مترو، وقتى در واگُنهاىِ زنان جا براىِ راه رَفتَنِشان باشد، مى آيند و ميفروشَند). و كودكان... كودكان. اين قشرِ فراموش شُده ىِ بَشَريت.

تكيه داده بودَم و پسرَكى كوچَك، براىِ فالهايَش تبليغ ميكَرد. با كوله پشتىِ مدرسه اش و شلوار و كُتِ كُهنه اش. پَسرَك ، با صِدايى محزون، ميخواست بِخريم. فالهايَش را حَراج كَرده بود. و به گفته ىِ خودَش، فالهايى كه همكارانَش در مترو، هزار تومَن و دو هزار تومَن و سه هزار تومَن ميفروشَند، او پانصَد تومَن ميفروخت.

فالى نيستم من. اما نميدانم چرا دلم خواست ازش فال بِخَرم. بوده اند كودكانى كه شالَم را گرفته اند و جلويَم ايستاده اند و اصرار داشته اند به خَريد. خريدِ دستمالِ جيبى، چسبِ زخم، كِشِ مو، آدامس، ماهىِ زنده ىِ كوچك، باترى، هِدسِت، محافظِ شارژِر و اسباب بازيهاىِ خيلى كوچك و زاغارت، و... و فال، به همان قيمت پانصد تومان. اما نخريده ام. رَنج كشيده ام و گُذَشته ام. اما امروز، خريدَم. فالهاىِ پسرك رَنگى رَنگى بود. آبيَش را بَرداشتم. به نيت ِ او و آسِمانى كه بودم ُ نديد. نتابيد بَر مَن. اما آبى بودَم و آبى را بَرداشتم. فالَش را خواندَم و بُغض كردم و به خويشتَنَم گفتم: آرام باش! تو كه فالى نيستى. سَرَم را به شيشه چسباندَم و يادِ شعرِ "فاڵچی" ِ خودَم اُفتادَم، كه او يادَش نَمانده بود. نه شِعرم را. نه من را. نه فالَم را. نه آبى را. نه آسِمان را.

ماهی سیاه کوچولو...

ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 4:22

صفحه بندی