پيراهنِ قَهوه اى َش، از دَستانَم، لَغزيد. و او، آنرا از من رُبود. پيراهنِ قهوه اى َش، چونان اَبرِ نرمِ سپيدِ در آسمان خوابيده اى بود، كه اَبرِ سياهى بَر او غُرّيد ُ باريد و تمامَش كرد. و او هيچ نشانه اى بَر آسْمانِ قلبَم جاىْ نگذاشت. كه در بوييدنَش، چونان طفلِ دوساله ىِ از پستانِ مادَر حرام گشته، ماندَم.
به همين سادگى.
برچسب:
نویسنده: مهدی طاهری