او که شعرهایَت را خونی کرد و قَلَمَت را تکه تکه، شعرهایِ دیگری و دیگران را میسِتایید. و از آزادگی و آزادیِ آنها و اشعارِ آنها، بیشتر از شادمانیِ قلبِ تو، شادمان میگشت.
او که تمامِ تو را در بَند کرده بود، پرچمِ آزادی را بالا میبُرد. و تو، سالهایِ خیلی بعد، نشان ها را دریافتی. همان نشانهایی که نمیخواستی ببینیشان. و سالهایِ خیلی بعد دریافتی که تو و اشعارِ تنها و پُر دردِ تو، جامی بود که شکست، تا او برایِ دیگران شادمانی کُند.
تو ریختی. فرو ریختی. مُردی و بعد از مُردَنت دریافتی که تو هیچ نبودی جز اسیری که بر دامَش، جان فِکندی و تکه تکه شُدی.
تو ریختی. فرو ریختی. و کَج فَهم بودی. و نمیفهمیدی، نه تو را دوست داشت، نه شعرهایَت را.
و دوست داشتن، حیله ای بود تا در دامَش، بمیری.
عشق، دام نیست. نباید دام باشد. مرگ نیست. نباید مرگ باشد. حیله نیست. نباید حیله باشد. عشق آزادی ست و آزادگی. و هَر کسی آزاده نیست. نمیتوانَد باشد. که آزادگی، جانِ رویین خواهَد.
اما تو، کَج فهم بودی و تَشخیص ندادی. تو، دوست داشته شُده اش نَبودی. تو هیچ نبودی. دیگران بَر تو ارجَح بودند. و مخاطبِ هميشگىِ شعرهایِ دیگران بود، وقتی که انگشتانِ تو را دور میکرد از قَلَم. از خودش. هم اکنون نیز دیگران بر تو ارجَحَند، زنِ سپیدِ آینه.
سپیدیَت را ببوس جانا. که نُقره هایَت، زیباترینِ زندگانیَت هستند.
بلوغَت مُبارک.
ماهی سیاه کوچولو...
ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 152