دراز کشیدهام و پتو را دورِ خودم پیچیدهام. دلم میخواهد ساعتی بخوابم. اما باد و باران نمیگذارند که. داشتم به زندگی فکر میکردم. به خودم. به خوشبختها و بدبختها. به جوانمردان و ناجوانمردان. به تمامِ روزهایی که گذشته، تمامِ آدمهایی که میشناسم. عشقی که تمام شد و جز یک بازیِ احمقانه، چیز دیگری نبود. به تصویری که همین یکی دو ساعت دیدم. به شعری که گوش دادم، شعری از نالههایِ کوههایِ خونیِ سرزمینم، به آدمهایی که نیستند، به خواب عجیب و غریبی که امشب دیدم، به همه چیز. آخر سر تلگرام را باز کردم. و دوباره به این نتیجه رسیدم که: آنقدر که بلاک بودن، تورا به واقعیتِ مضحکِ عشق نزدیک کرد، هیچ چیز دیگری تو را به این واقعیت نزدیک نکرد؛ حتی اشکهایِ درداَندودت.
بروم کتری بگذارم. یک چایزنجبیل بنوشم. این سرما و سرماخوردگی کار دستم میدهد آخرش.
ماهی سیاه کوچولو...
ما را در سایت ماهی سیاه کوچولو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 164