ماهی سیاه کوچولو

متن مرتبط با «آمد» در سایت ماهی سیاه کوچولو نوشته شده است

بالاخره آمدی؟

  • نیلوبلاگ

    بیشتر از دو سال است که با کرونا درگیریم.من در این مدت علاوه بر مشکلاتی که کووید، لاکداون و مشتقات کووید سر راهِ جهان گذاشت، سختیهای شخصی بسیاری را هم از غربت، به دوش داشتم. و تمام این مدت هم بهشدت از کرونا واهمه داشتم، اما این مرضِ جهانگیر سراغم نیامد. به مکانهای مختلف و شهرهای مختلف رفتوآمدهای بسیار داشتم؛ در اوج کرونا چندبار در بیمارستان بستری شدهام؛ در این مدت به کلینیکهای پزشکی رفتهام؛ در قرمز بودن شهرهای مختلف ایران، به ایران آمدم و دوباره به غربت برگشتم؛ سه دوز واکسن فایزر زدم؛ با انواع و ...

    ادامه مطلب
  • کسی میu200cآید... کسی بهتر. کسی آمد.

  • نیلوبلاگ

    کسی میآید. کسی که دستهایت را میگیرد، آنگاه که زخمی و خونی در جادهٔ عشق رها شدهبودی؛ و تو را در آسمان مِهرش به آغوش میکشد، آرام و گرم؛ بیهیچ چشمداشتی. آنوقت تو ذرهذره فراموش میکنی. زخمهایت را. اشکهایت را. تنهاییهات را. عشق دردناکت را. و تمام آنچه را که از دستت شدهبود.دوستداشتن، وقتی که راستین باشد، جز خنده، چیز بیشتری به همراه ندارد.و تو تمام زخمهایت را دفن میکنی، برای خاطر روزی که به یکباره زخم بودی، و کسی آمد تا به یکباره به تیمارت نشیند. برای ابد. برای خاطر دوستداشتن؛ و حالاست که شری...

    ادامه مطلب
  • دیشب که به خوابم آمدی، شَبی پُرتَلاطُم بود. دُرُست عینِ آنu200cشَب که مُردی.

  • نیلوبلاگ

    xa0پِستانهام را بُريدند.سينهاى صاف وُxa0زَخمهايى عميق وُxa0سوزَنْده. بُرَنْده.اما...عادَت كردهام..مَرگــَت را، اینگونهxa0شبيهسازى كردهام.xa0...

    ادامه مطلب
  • پاييز

  • نیلوبلاگ

    xa0 آدم، يكجايى بايد دست از همه چيز بكشد و برود. برود تا به آرزوهايش برسد. آدم يكجايى بايد از جانش مايه بگذارد حتى. بايد هرچه دلتنگى دارد را در جاده رها كند. شيشه ى اتوبوس را بايد بغل كند و تمام اشكهايش را يكبار براى هميشه، به آغوش اتوبوس بكشاند.آدم بايد برود. اضطراب اشكها جاريست به قلبم. ميخواهند بمانند. اما حس ششم اشكهايم قوى ست. ميدانند رهايشان ميكنم. در جاده. با درد. رهايشان ميكنم.آدمى بايد برود. xa0...

    ادامه مطلب
  • آسِمان به تنگ آمده ست.

  • نیلوبلاگ

    xa0 وقتى مُردى، او مرا دلنوايى نداد. هرگز. وقتى مُردى، فهميدم عِشق، حيله گرترين و دروغگوترين اتفاقxa0ِ دُنياست. اتفاقى كه تكه هاىxa0ِ به جا مانده ى قَلبَت، در چشمانَت، تو را به سوىxa0ِ آسِمان هدايت ميكُند. آسِمانى كه نامَش، به بُلنداىxa0ِ نامَت، عميق است و تنها. او سيگارَش را از من بيشتر دوست ميدارد. وقتى مُردى، تُهى شدم. تو تَمامxa0ِ من بودى و من خالى و مجنون، در اين كُره ىxa0ِ گردالوىxa0ِ لعنتىxa0ِ آبى، چرخ ميزنم... چرخ ميزنم. چرخ... و او سيگار ميكِشد. xa0 ديشب خوابت را ديدم. لبخند ميزدى. به ش...

    ادامه مطلب