
اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «بالاخره آمدی؟» مطلع شوید، این گزارش مهمترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. بیشتر از دو سال است که با کرونا درگیریم.من در این مدت علاوه بر مشکلاتی که کووید، لاکداون و مشتقات کووید سر راهِ جهان گذاشت، سختیهای شخصی بسیاری را هم از غربت، به دوش داشتم. و تمام این مدت هم بهشدت از کرونا واهمه داشتم، اما ا...
ادامه مطلب
بیشتر از دو سال است که با کرونا درگیریم.من در این مدت علاوه بر مشکلاتی که کووید، لاکداون و مشتقات کووید سر راهِ جهان گذاشت، سختیهای شخصی بسیاری را هم از غربت، به دوش داشتم. و تمام این مدت هم بهشدت از کرونا واهمه داشتم، اما این مرضِ جهانگیر سراغم نیامد. به مکانهای مختلف و شهرهای مختلف رفتوآمدهای بسیار داشتم؛ در اوج کرونا چندبار در بیمارستان بستری شدهام؛ در این مدت به کلینیکهای پزشکی رفتهام؛ در قرمز بودن شهرهای مختلف ایران، به ایران آمدم و دوباره به غربت برگشتم؛ سه دوز واکسن فایزر زدم؛ با انواع و اقسام آدمها روبهرو شدم؛ اینجا برداشتن ماسک آزاد شد جز در قطار و اتوبوس، و ماسک برداشتم اما کرونا سراغم نیامد.نیامد نیامد نیامد تا دیروز. بالاخره منت گذاشت و زنگ خانۀ مرا هم زد...خب... حالمان خوش نیست ...
ادامه مطلب
کسی' href='/last-search/?q=کسی'>کسی' href='/last-search/?q=کسی'>کسی میآید. کسی که دستهایت را میگیرد، آنگاه که زخمی و خونی در جادهٔ عشق رها شدهبودی؛ و تو را در آسمان مِهرش به آغوش میکشد، آرام و گرم؛ بیهیچ چشمداشتی. آنوقت تو ذرهذره فراموش میکنی. زخمهایت را. اشکهایت را. تنهاییهات را. عشق دردناکت را. و تمام آنچه را که از دستت شدهبود.دوستداشتن، وقتی که راستین باشد، جز خنده، چیز بیشتری به همراه ندارد.و تو تمام زخمهایت را دفن میکنی، برای خاطر روزی که به یکباره زخم بودی، و کسی آمد تا به یکباره به تیمارت نشیند. برای ابد. برای خاطر دوستداشتن؛ و حالاست که شریعتی را درمییابی که میگفت دوستداشتن از عشق برتر است. بخوانید...
ادامه مطلب
پِستانهام را بُريدند.سينهاى صاف وُزَخمهايى عميق وُسوزَنْده. بُرَنْده.اما...عادَت كردهام..مَرگــَت را، اینگونهشبيهسازى كردهام....
ادامه مطلب
يار، كه خُوش باشَد هَواش، بايد رَفت زيرِ باران ُ قَدَم به قَدَم، پاييز را به آخـِر رِساند تَنهايى. دَست دَر جيبِ كُتِ خويش و نِگاه به پياده روهاىِ اين شَهرُ كوله اى به پُشت. يار، كه يادَش به يادَت بَهانه نگيردُ صِدايش نپيچَد دَر گوش، بايَد پاييز را به آغوش كِشيدُ جان به بَرگهاش سِپُرد. ...
ادامه مطلب
آدم، يكجايى بايد دست از همه چيز بكشد و برود. برود تا به آرزوهايش برسد. آدم يكجايى بايد از جانش مايه بگذارد حتى. بايد هرچه دلتنگى دارد را در جاده رها كند. شيشه ى اتوبوس را بايد بغل كند و تمام اشكهايش را يكبار براى هميشه، به آغوش اتوبوس بكشاند.آدم بايد برود. اضطراب اشكها جاريست به قلبم. ميخواهند بمانند. اما حس ششم اشكهايم قوى ست. ميدانند رهايشان ميكنم. در جاده. با درد. رهايشان ميكنم.آدمى بايد برود. ...
ادامه مطلب
وقتى مُردى، او مرا دلنوايى نداد. هرگز. وقتى مُردى، فهميدم عِشق، حيله گرترين و دروغگوترين اتفاقِ دُنياست. اتفاقى كه تكه هاىِ به جا مانده ى قَلبَت، در چشمانَت، تو را به سوىِ آسِمان هدايت ميكُند. آسِمانى كه نامَش، به بُلنداىِ نامَت، عميق است و تنها. او سيگارَش را از من بيشتر دوست ميدارد. وقتى مُردى، تُهى شدم. تو تَمامِ من بودى و من خالى و مجنون، در اين كُره ىِ گردالوىِ لعنتىِ آبى، چرخ ميزنم... چرخ ميزنم. چرخ... و او سيگار ميكِشد. ديشب خوابت را ديدم. لبخند ميزدى. به شادمانيَت، خوشحالَم. ...
ادامه مطلب