
بهار در راه است و زندگی بر مدار سبزشدن.بیا پیالهای چای بنوشیم، زیر اولین باران بهار، با هم.من شمارش را آغاز کردهام؛ که بهار بیاید و در اولین بارانش، پیالهای چایِ تلخ و گرم، بنوشیم.تو سماور را روشن کن، دو استکان چای بریز و لبِ پنجره بنشین.نبات و شکلات و شیرینیاش، با من.مگذار پرنده، دوباره در خیابان بمیرد. بخوانید...
ادامه مطلب
دراز کشیدهام و پتو را دورِ خودم پیچیدهام. دلم میخواهد ساعتی بخوابم. اما باد و باران نمیگذارند که. داشتم به زندگی فکر میکردم. به خودم. به خوشبختها و بدبختها. به جوانمردان و ناجوانمردان. به تمامِ روزه...
ادامه مطلب
هيچكسنخواهد بود؛ زمانىكهمحتاجيدبهبودنى. احتياجِخويشرادرقلبهاتاننگهداريد. امنميمانيد. آسيبنميبينيد. ويادميگيريدچگونهدرتنهايى،زندگىرابالابياوريد،تاحالتانبهترشود. برچسبها: پيله اى در پاييزِ جان, تەقینەوە+ ۱۳۹۶/۰۴/۲۶صُـبحى سليمى...
ادامه مطلب
ماه، كه به دامانِ شَب ميخَزَد، چَشمهاش، ميبارَد از روىِ خندانِ سرگَشته ام، در آن روز ُ و آن خيابان ُ آن مَغازه، كه گـُم گـَشتيم ُ بى مهابا، سر تا به پاى، خونين، وِل شُديم.اينجا، دِل، تپيدَن نَتْوانَد. آنجا چِ ؟ ...
ادامه مطلب
نشانه ها خوب است. اینکه آدمی، به برهه ای از زمان برسد، و تک به تک نشانه ها را کنار هم بگذارد، آنوقت میفهمد که چه گندی به زندگانیش زده است. مثلا وقتی شبی که میخواهی با آرامش بخوابی، کسی اشکت را در بیاورد. مثلا وقتی واقعیت ِ حرفی یا کاری را که کرده ای، به کسی بگویی و بعد طرف، هر چه از دهنش درآمد بارَت کند. مثلا وقتی هدیه ای به کسی میدهی و ازش میخواهی بپوشدش و عکسش را برایت بفرستد تا ببينيَش در بَرَش و نه ميپوشَد و نه میفرستد. مثلا وقتی از کسی میخواهیوقتی حالت خوب نیست( مثلا وقتی یک هفته از ماه، عادت ماهیانه به سراغت می آید و دلت میخواهد همش غـُر بزنی و بد و...
ادامه مطلب