ماهی سیاه کوچولو

متن مرتبط با «ديشب تو باغ فردوس» در سایت ماهی سیاه کوچولو نوشته شده است

گزارشی از هی تو!

  • نیلوبلاگ

    در این مقاله تلاش کرده‌ایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «هی تو!» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. فکر میکنم تا حالا باید فهمیده باشی که یه غاصبِ متجاوزی.اگه هنوز نفهمیدی، باید به درایتت شک کنی....

    ادامه مطلب
  • هی تو!

  • نیلوبلاگ

                                                            جیهان لە دڵما رووخاوە.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز گندمزار موهام، تا آنسوی طراوت باران:عشقی چونانم آرزوست.چون خون در رگهای طاهره.که طاهره باشم و تو... آن گوهرِ مُرادم.(صبحی سلیمی)_________کامنتها خوانده میشوند، اما نشان داده نمیشوند. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حالا ديگــَر من رفته ام. تو نيز.

  • نیلوبلاگ

    قلبِ بَنَفش،از آنِ من است. كه "باد آوَرده را باد ميبَرَد"،عزيزم....

    ادامه مطلب
  • در رؤیا، شماره ی خانه را گرفتم. و تولدمان را تبریک گفتم. مبارکت باد.

  • نیلوبلاگ

    دوباره پاییز... دوباره سومین روزش... و یادِ تولدِمان. و تماسی که نباید بگیرم و هدیه ای که در چمدانم جای نمیگیرد دیگر، تا در برگشتم به خانه، تقدیمت کنم. این سومین سالی ست که تولدم دیگر برایم خوشحالی نمی آورد. غم می آورد. بی تو بودن را به جانم زخم میکند. و همه اش به خودم می گویم " خاک... خاک پذیرنده... اشارتی ست به آرامش..."* و میگویم که آرام گرفته ای... دیروز از کلاس که برگشتم، دو تا از هم اتاقیها...

    ادامه مطلب
  • هفت به توان ِ ١٢

  • نیلوبلاگ

    يك وَقتهايى، دِلت آنقدر از دنيا سير ميشود كه دلت ميخواهد، زمين ُ زمان را به هم دوخته، و خُدا را بابتِ اين جهانِ مسخره اش، محاكمه كنى.. اين حالَتِ انزجار، چند روز يا يك هفته به طول مى انجامَد در ماه. به حالتِ عادى و زندگى و روزمره كه برگشتيم، ميبينيم همه چيز در اين دنيا قابل تحمل است. همه چيز. مرگ، تنهايى، پيرى، دور ماندن از خانه، بى پولى، عقب ماندن، و و و و ... همه چيز برايمان سيال و روان ميشود و به زندگى عادى مان برميگرديم تا ماهِ بعد و هفت روزِ ديگرش. خانُمها ميفهمند چه ميگويم. پريود، مقطعى و گذراست هر ماه. اما هيچ كدام از خصوصيات آدمى، دستِ خودش ...

    ادامه مطلب
  • هِى خاك... هِى آسِمان... تولدش را گُل بياوريد.

  • نیلوبلاگ

    اقرار ميكنم كه قَبلترها، اينروز برايَم زيباترين و شَعَف بخش ترين اتِفاقِ جهان بود. كه شورى بى وَصف به اندازه ى ِ كشف ِ ستاره هاى ِ آسِمان همراه داشت.قبلترها با شاخه گـُلى يا تِلِفُنى دور از خانه، تبريك ميگـُفتم تولدِمان را. و ميخـَنديدم. و برايـَم شادى به ارمغان داشت. چراكه، هردويـِمان به اين روز متولِد شـُده بوديم. اما اكنون، دو سال است كه غمگينم.تولدت را به عَكسَت، و به يادت تبريك گفتم. وَ تولدم را تبريك گفتند. تَوَلدِمان است. و اينروز، تا به ابد، غم اَندود ترين روز ِ زندگانى ِ من است. تَوَلُدَت مُبارَكِ آسِمان باد. .صُبحى ٣ ُ مِ مــِهر ِ بى مــِهرى...

    ادامه مطلب
  • اِلهام، الهه ايست زَمينى. كه تولدم را مِهر بافته، اين ماماى ِ كوچكِ من...

  • نیلوبلاگ

    از میلادت "صبحی" جدایِ تمام آنانی که می شناسمشان به دوستی، نبضِ روایتِ عشق است. جانِ خوشِ دوست داشتن است.این تبریک هیچ تشابهی با تبریکات مرسوم ندارد جز برای "صبحی" به هیچ کسِ دیگری نوشته نخواهد شد.اولین بار در حیاط دانشکده صدایش را که شنیدن یک ساعت مات بود و مبهوت. بارها با دیدنش در عکس هایش گریسته ام از اندوهِ دوری. همین آخرین بارش پریشب بود وقتی کنار "ساهی" دیدمش در آن گردهمایی. دخترکِ صد خواب خوش است و هزار جانِ شیرین.تنها شخصِ عاشقی که در زندگی ام تا کنون دیده ام بی شک کسی نیست جز "صبحی". زنِ مرگ و زندگی است. هزار بار پیشِ پایِ دوست داشتنش برخاسته است و ت...

    ادامه مطلب
  • ديشب

  • نیلوبلاگ

    آنشب ِ لعنتى از خاطرم پاك نميشود.وقتى شايان با چشمهاى كودكانه و اشكبارش، هق هق كنان، رفتنت را به لرزش ِ بدنم، به لبهاى خشكم، به وحشت ِ قلبم و به چشمهاى از حدقه درآمده ام خبر داد. آنشب زار زدم. آنشب من هم مُردم. آنشب تنها بوديم و عمو با انگشتان خودش، شماره تلفن تنى چند از فاميل را گرفت و گفت بياييد كه ستون خانه مان ...و عمه ى تنهايم، زار زدنهايم را پشت تلفن با قلب ِ دردمندش، قلبم را دلنوايى ميداد. درد آنشب را، جگرم يادش آمد. و تمامى جاده را بيصدا گريستم. ...

    ادامه مطلب
  • اين براىِ كسانى ست كه اگر بخوانند، متوجه ميشوند مخاطب ِ اين پُست هستند يا نيستند. با تشكر.

  • نیلوبلاگ

    حس بدى دارد،خُفتن لابِلاىِ دستنوشته هايى كه تصميم به سوزاندَنشان دارى و كبريت در دستهايت ميگِريَد و بخواهى ديگر، قِيدَش را بزنى. و دردَت بيايَد اما رنجهايَت در مسير، بيشتر دردت مياوَرد و بيشتر دوست داشته باشى، ادامه ىِ مسير را به تَنهايى و دور از واقعياتِ چندش آور سالهاىِ قبل، دور از بعضيها كه در مسير دوستِشان شدى حتى، باشى. دور باشى و از دروغهاىِ كثير و شُعارهاىِ كثيفِ شان، آسيب نبينى. بعضى زخمها در زندگىِ آدم، تا پايانِ جهان، جايِشان تير ميكِشد. اما اين اتفاقِ بُزُرگى ست كه مى افتد: بُريدَن. آدمى به آرامش و حقيقت نياز دارد. نه چيزِ بيشترى...

    ادامه مطلب