
این گزارش با هدف ارائه اطلاعات کامل درباره «چای و بهار و پرندهای در خیابان» تهیه شده است و مهمترین نکات منتشر شده را در اختیار شما قرار میدهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. بهار در راه است و زندگی بر مدار سبزشدن.بیا پیالهای چای بنوشیم، زیر اولین باران بهار، با هم.من شمارش را آغاز کردهام؛ که بهار بیاید و در اولین بارانش، پیالهای چایِ تلخ و گرم، بنوشیم.تو سماور را روشن کن...
ادامه مطلب
بهار در راه است و زندگی بر مدار سبزشدن.بیا پیالهای چای بنوشیم، زیر اولین باران بهار، با هم.من شمارش را آغاز کردهام؛ که بهار بیاید و در اولین بارانش، پیالهای چایِ تلخ و گرم، بنوشیم.تو سماور را روشن کن، دو استکان چای بریز و لبِ پنجره بنشین.نبات و شکلات و شیرینیاش، با من.مگذار پرنده، دوباره در خیابان بمیرد. بخوانید...
ادامه مطلب
کسی' href='/last-search/?q=کسی'>کسی' href='/last-search/?q=کسی'>کسی میآید. کسی که دستهایت را میگیرد، آنگاه که زخمی و خونی در جادهٔ عشق رها شدهبودی؛ و تو را در آسمان مِهرش به آغوش میکشد، آرام و گرم؛ بیهیچ چشمداشتی. آنوقت تو ذرهذره فراموش میکنی. زخمهایت را. اشکهایت را. تنهاییهات را. عشق دردناکت را. و تمام آنچه را که از دستت شدهبود.دوستداشتن، وقتی که راستین باشد، جز خنده، چیز بیشتری به همراه ندارد.و تو تمام زخمهایت را دفن میکنی، برای خاطر روزی که به یکباره زخم بودی، و کسی آمد تا به یکباره به تیمارت نشیند. برای ابد. برای خاطر دوستداشتن؛ و حالاست که شریعتی را درمییابی که میگفت دوستداشتن از عشق برتر است. بخوانید...
ادامه مطلب
برینێکی قورس لە ڕۆحما، بەچکەی کردووە لەجەستەما.ڕۆح و جەستە، ھەردوک تێکەڵاوی زامێکی ساڕێژنەبوون....
ادامه مطلب
پِستانهام را بُريدند.سينهاى صاف وُزَخمهايى عميق وُسوزَنْده. بُرَنْده.اما...عادَت كردهام..مَرگــَت را، اینگونهشبيهسازى كردهام....
ادامه مطلب
او که شعرهایَت را خونی کرد و قَلَمَت را تکه تکه، شعرهایِ دیگری و دیگران را میسِتایید. و از آزادگی و آزادیِ آنها و اشعارِ آنها، بیشتر از شادمانیِ قلبِ تو، شادمان میگشت.او که تمامِ تو را در بَند کرده بو...
ادامه مطلب
هيچكسنخواهد بود؛ زمانىكهمحتاجيدبهبودنى. احتياجِخويشرادرقلبهاتاننگهداريد. امنميمانيد. آسيبنميبينيد. ويادميگيريدچگونهدرتنهايى،زندگىرابالابياوريد،تاحالتانبهترشود. برچسبها: پيله اى در پاييزِ جان, تەقینەوە+ ۱۳۹۶/۰۴/۲۶صُـبحى سليمى...
ادامه مطلب
وَقتى صِداىِ كـَسى را، پس از گـُذشتِ ايامهاىِ تلخ ُ پس از گـُذشتِ فاصله ها ميشنِوى، اِنگار به فَضا ميروى. فضايى جز آنچه در ميانه ىِ شما بود. فضايى دور. مـكانى ديگر. آنجا كه سُكوت، نِشانِ عِشق شود. آن لَحظه را ميسِتايى. دِلَت ميخواهد دُنيا همانجا تمام شود، بايستَد. وَ همه جا پُر شود از صِدايَش. دِلَت ميخواهَد در آن حالِ خوش تمام شَوى. حرفهايت يادَت ميرَوَد. مِن و مِن ميكـُنى. كلمه ها به ذِهنت نميچرخند. دوست دارى جَهان توقف كند. دوست دارى حرف بِزَند، حرف بِزند، حَرف بزند. حتى اگر تمامِ سُخَنانتان، به سلامى و خداحافظى خَتم شُده باشد. حالِ عجيبى ست شنيدنِ صدايى پس از مدتهاىِ مديد. حالِ غريبى ست. حالِ اشك اندوديست. اما به هَمان حالِ خوش، آنطرفِ قانون، تَنهاييست. و تو به همان حالِ خوش، دوست دارى ...
ادامه مطلب
يار، كه خُوش باشَد هَواش، بايد رَفت زيرِ باران ُ قَدَم به قَدَم، پاييز را به آخـِر رِساند تَنهايى. دَست دَر جيبِ كُتِ خويش و نِگاه به پياده روهاىِ اين شَهرُ كوله اى به پُشت. يار، كه يادَش به يادَت بَهانه نگيردُ صِدايش نپيچَد دَر گوش، بايَد پاييز را به آغوش كِشيدُ جان به بَرگهاش سِپُرد. ...
ادامه مطلب
يك وَقتهايى، دِلت آنقدر از دنيا سير ميشود كه دلت ميخواهد، زمين ُ زمان را به هم دوخته، و خُدا را بابتِ اين جهانِ مسخره اش، محاكمه كنى.. اين حالَتِ انزجار، چند روز يا يك هفته به طول مى انجامَد در ماه. به حالتِ عادى و زندگى و روزمره كه برگشتيم، ميبينيم همه چيز در اين دنيا قابل تحمل است. همه چيز. مرگ، تنهايى، پيرى، دور ماندن از خانه، بى پولى، عقب ماندن، و و و و ... همه چيز برايمان سيال و روان ميشود و به زندگى عادى مان برميگرديم تا ماهِ بعد و هفت روزِ ديگرش. خانُمها ميفهمند چه ميگويم. پريود، مقطعى و گذراست هر ماه. اما هيچ كدام از خصوصيات آدمى، دستِ خودش ...
ادامه مطلب
بارانه و تهڕ ئهكا ... هۆنیای چاوهكانیشم ، ئهچنێتهوه ههور. . ئێوارهی ئهمڕۆ . ...
ادامه مطلب
زن، حجاب داشت. چادُر هم به سَر داشت. مانتويَش بُلَند بود. چادَرَش بُلَندَتر. چادُر از سَرش افتاده بود و زَن، چادُر را كه زير كَفشَش ميرَفت، در كَمرش نگه داشته بود. يك حلقه ىِ سنگين به كتفش آويزان بود. يك كيفِ كج قهوه اى هم از شانه ى راستَش آويزان بود. و يك ساك را با بَندى سفيد، دنبال خودَش ميكِشيد. من ايستاده بودم و نگاهش ميكَردَم. زن با صِداىِ بلند از ما ميخواست سوتين بخريم. تكرار ميكرد. تكرار و تكرار. يكى از صندليها خالى شد. زن نشست. حلقه را از دَستش درآورد و دستَش را ماساژ داد. زن، دَردِ دستش را با بستنِ چشمهاش فراموش ميكرد. قطار به انتها رسيد. ما با...
ادامه مطلب
آدم، يكجايى بايد دست از همه چيز بكشد و برود. برود تا به آرزوهايش برسد. آدم يكجايى بايد از جانش مايه بگذارد حتى. بايد هرچه دلتنگى دارد را در جاده رها كند. شيشه ى اتوبوس را بايد بغل كند و تمام اشكهايش را يكبار براى هميشه، به آغوش اتوبوس بكشاند.آدم بايد برود. اضطراب اشكها جاريست به قلبم. ميخواهند بمانند. اما حس ششم اشكهايم قوى ست. ميدانند رهايشان ميكنم. در جاده. با درد. رهايشان ميكنم.آدمى بايد برود. ...
ادامه مطلب
ميدانى؟ مرگ، حق و حقيقتى انكار ناپذير است. آدمى به ناچار ميپَذيرَدَش. يعنى، به واقعيت، چاره اى جُز پذيرش ندارد. درد دارم. نبودنت به مغز ِ اُستخوانم دَرد ميرساند. اما ميخندم و سعى ميكنم به روى خودم نياورم. اما انگار همه، فراموششان شده است كه چه بلايى نصيبِ قلبم شده است و چه هَراسی به جانم مونِس شده است.انگار همه باور كرده اند كه خوبم. انگار بازيگرِ خوبى هستم... انگار، اين تنهايى، عادتى ست كه به چشمان ِ همه سيال شده است... خوشحالم كسى اينجا را نميخواند. به آسانى، درد را از شريانهايم عُبور ميدهم و سر به شانه هاىِ كيبورد، نبودَنَت را جان ميكاهَم. همه ى سعى...
ادامه مطلب
وقتى مُردى، او مرا دلنوايى نداد. هرگز. وقتى مُردى، فهميدم عِشق، حيله گرترين و دروغگوترين اتفاقِ دُنياست. اتفاقى كه تكه هاىِ به جا مانده ى قَلبَت، در چشمانَت، تو را به سوىِ آسِمان هدايت ميكُند. آسِمانى كه نامَش، به بُلنداىِ نامَت، عميق است و تنها. او سيگارَش را از من بيشتر دوست ميدارد. وقتى مُردى، تُهى شدم. تو تَمامِ من بودى و من خالى و مجنون، در اين كُره ىِ گردالوىِ لعنتىِ آبى، چرخ ميزنم... چرخ ميزنم. چرخ... و او سيگار ميكِشد. ديشب خوابت را ديدم. لبخند ميزدى. به شادمانيَت، خوشحالَم. ...
ادامه مطلب