ماهی سیاه کوچولو

متن مرتبط با «بامدادان به باغ رفتم» در سایت ماهی سیاه کوچولو نوشته شده است

چای و بهار و پرندهu200cای در خیابان

  • نیلوبلاگ

    بهار در راه است و زندگی بر مدار سبزشدن.بیا پیالهای چای بنوشیم، زیر اولین باران بهار، با هم.من شمارش را آغاز کردهام؛ که بهار بیاید و در اولین بارانش، پیالهای چایِ تلخ و گرم، بنوشیم.تو سماور را روشن کن، دو استکان چای بریز و لبِ پنجره بنشین.نبات و شکلات و شیرینیاش، با من.مگذار پرنده، دوباره در خیابان بمیرد. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کسی میu200cآید... کسی بهتر. کسی آمد.

  • نیلوبلاگ

    کسی میآید. کسی که دستهایت را میگیرد، آنگاه که زخمی و خونی در جادهٔ عشق رها شدهبودی؛ و تو را در آسمان مِهرش به آغوش میکشد، آرام و گرم؛ بیهیچ چشمداشتی. آنوقت تو ذرهذره فراموش میکنی. زخمهایت را. اشکهایت را. تنهاییهات را. عشق دردناکت را. و تمام آنچه را که از دستت شدهبود.دوستداشتن، وقتی که راستین باشد، جز خنده، چیز بیشتری به همراه ندارد.و تو تمام زخمهایت را دفن میکنی، برای خاطر روزی که به یکباره زخم بودی، و کسی آمد تا به یکباره به تیمارت نشیند. برای ابد. برای خاطر دوستداشتن؛ و حالاست که شری...

    ادامه مطلب
  • میپذیرمتان. چونان همیشه که میپذیرفتمتان.

  • نیلوبلاگ

    جیهان لە دڵما رووخاوە.ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز گندمزار موهام، تا آنسوی طراوت باران:عشقی چونان م آرزوست.چون خون در رگهای طاهره.که طاهره باشم و تو... آن گوهرِ مُرادم.( بهتاریخ عاشقی)_________کامنتها خوانده میشوند، اما نشان داده نمیشوند.Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • به وقت سردرد

  • نیلوبلاگ

    xa0برینێکی قورس لە ڕۆحما، بەچکەی کردووە لەxa0جەستەما.ڕۆح و جەستە، ھەردوک تێکەڵاوی زامێکی ساڕێژنەبوون.xa0xa0...

    ادامه مطلب
  • دیشب که به خوابم آمدی، شَبی پُرتَلاطُم بود. دُرُست عینِ آنu200cشَب که مُردی.

  • نیلوبلاگ

    xa0پِستانهام را بُريدند.سينهاى صاف وُxa0زَخمهايى عميق وُxa0سوزَنْده. بُرَنْده.اما...عادَت كردهام..مَرگــَت را، اینگونهxa0شبيهسازى كردهام.xa0...

    ادامه مطلب
  • از خودم به زنِ سپيدِ آینه

  • نیلوبلاگ

    او که شعرهایَت را خونی کرد و قَلَمَت را تکه تکه، شعرهایِ دیگری و دیگران را میسِتایید. و از آزادگی و آزادیِ آنها و اشعارِ آنها، بیشتر از شادمانیِ قلبِ تو، شادمان میگشت.او که تمامِ تو را در بَند کرده بو...

    ادامه مطلب
  • در رؤیا، شماره ی خانه را گرفتم. و تولدمان را تبریک گفتم. مبارکت باد.

  • نیلوبلاگ

    دوباره پاییز... دوباره سومین روزش... و یادِ تولدِمان. و تماسی که نباید بگیرم و هدیه ای که در چمدانم جای نمیگیرد دیگر، تا در برگشتم به خانه، تقدیمت کنم. این سومین سالی ست که تولدم دیگر برایم خوشحالی نمی آورد. غم می آورد. بی تو بودن را به جانم زخم میکند. و همه اش به خودم می گویم " خاک... خاک پذیرنده... اشارتی ست به آرامش..."* و میگویم که آرام گرفته ای...xa0 دیروز از کلاس که برگشتم، دو تا از هم اتاقیها...

    ادامه مطلب
  • يك هفته از ماه، به تاريخِ تير.

  • نیلوبلاگ

    xa0 هيچكسxa0نخواهد بود؛ زمانىxa0كهxa0محتاجيدxa0بهxa0بودنى. احتياجِxa0خويشxa0راxa0درxa0قلبهاتانxa0نگهxa0داريد. امنxa0ميمانيد. آسيبxa0نميبينيد. وxa0يادxa0ميگيريدxa0چگونهxa0درxa0تنهايى،xa0زندگىxa0راxa0بالاxa0بياوريد،xa0تاxa0حالتانxa0بهترxa0شود. برچسبها: پيله اى در پاييزِ جان, تەقینەوە+ xa0۱۳۹۶/۰۴/۲۶xa0xa0xa0صُـبحى سليمىxa0...

    ادامه مطلب
  • صِدايى كه دِلت ميخواهَد بپيچَد به جانَت.

  • نیلوبلاگ

    xa0 وَقتى صِداىِ كـَسى را، پس از گـُذشتِ ايامهاىِ تلخ xa0ُ پس از گـُذشتِ فاصله ها ميشنِوى، اِنگار به فَضا ميروى. فضايى جز آنچه در ميانه ىxa0ِ شما بود. فضايى دور. مـكانى ديگر. آنجا كه سُكوت، نِشانِ عِشق شود. آن لَحظه را ميسِتايى. دِلَت ميخواهد دُنيا همانجا تمام شود، بايستَد. وَ همه جا پُر شود از صِدايَش. دِلَت ميخواهَد در آن حالِ خوش تمام شَوى. حرفهايت يادَت ميرَوَد. مِن و مِن ميكـُنى. كلمه ها به ذِهنت نميچرخند. دوست دارى جَهان توقف كند. دوست دارى حرف بِزَند، حرف بِزند، حَرف بزند. حتى اگر تمامِ س...

    ادامه مطلب
  • بامدادان

  • نیلوبلاگ

    xa0 كاش خوابهايى كه ميديدَم، واقِعى بودند. كاش خانه، تُ را داشت. خانه نه، جَهان، تُ را كـَم دارد. مَن تُ را كـَم دارم. حس ميكنم نبودَنَت هر روز بيشتر به جانَم زَخم ميزنَد. عادَت كرده ام؟ نكرده ام؟ نميدانم. فقط ميدانَم كاش مَن مُرده بودم. هَمين. xa0...

    ادامه مطلب
  • هفت به توان ِ ١٢

  • نیلوبلاگ

    xa0 يك وَقتهايى، دِلت آنقدر از دنيا سير ميشود كه دلت ميخواهد، زمين xa0ُ زمان را به هم دوخته، و xa0خُدا را بابتِ اين جهانِ مسخره اش، محاكمه كنى.. اين حالَتxa0ِ انزجار، چند روز يا يك هفته به طول مى انجامَد در ماه. به حالتِ عادى و زندگى و روزمره كه برگشتيم، ميبينيم همه چيز xa0در اين دنيا قابل تحمل است. همه چيز. مرگ، تنهايى، پيرى، دور ماندن از خانه، بى پولى، عقب ماندن، و و و و ... همه چيز برايمان سيال و روان ميشود و به زندگى عادى مان برميگرديم تا ماهxa0ِ بعد و xa0هفت روزxa0ِ ديگرش. خانُمها ميفهمند چ...

    ادامه مطلب
  • دوشنبه- آبان 90

  • نیلوبلاگ

    xa0 بارانه و xa0 تهڕ ئهكا xa0 ... xa0 هۆنیای چاوهكانیشم ، xa0 ئهچنێتهوه xa0 ههور. xa0 xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0. ئێوارهی ئهمڕۆ . xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • كسى هَست كه دستت را بگيرد و به قَلبَش بفشارد؟

  • نیلوبلاگ

    xa0 زن، حجاب داشت. چادُر هم به سَر داشت. مانتويَش بُلَند بود. چادَرَش بُلَندَتر. چادُر از سَرش افتاده بود و زَن، چادُر را كه زير كَفشَش ميرَفت، در كَمرش نگه داشته بود. يك حلقه ىxa0ِ سنگين به كتفش آويزان بود. يك كيفِ كج قهوه اى هم از شانه ى راستَش آويزان بود. xa0و يك ساك را با بَندى سفيد، دنبال خودَش ميكِشيد. xa0من ايستاده بودم و نگاهش ميكَردَم. xa0زن با صِداىِ بلند از ما ميخواست سوتين بخريم. تكرار ميكرد. تكرار و تكرار. يكى از صندليها خالى شد. زن نشست. حلقه را از دَستش درآورد و دستَش را ماساژ داد...

    ادامه مطلب
  • خانه به سکوتی سخت و سرد، جان میدَرَد.

  • نیلوبلاگ

    xa0 ميدانى؟ مرگ، حق و حقيقتى انكار ناپذير است. آدمى به ناچار ميپَذيرَدَش. يعنى، به واقعيت، چاره اى جُز پذيرش ندارد. درد دارم. نبودنت به مغز xa0ِ اُستخوانم دَرد ميرساند. اما ميخندم و سعى ميكنم به روى خودم نياورم. اما انگار همه، فراموششان شده است كه چه بلايى نصيبِ قلبم شده است و چه هَراسی به جانم مونِس شده است.xa0انگار همه باور كرده اند كه خوبم. انگار بازيگرِ خوبى هستم... انگار، اين تنهايى، عادتى ست كه به چشمان ِ همه سيال شده است... خوشحالم كسى اينجا را نميخواند. به آسانى، درد را از شريانهايم عُبو...

    ادامه مطلب
  • آسِمان به تنگ آمده ست.

  • نیلوبلاگ

    xa0 وقتى مُردى، او مرا دلنوايى نداد. هرگز. وقتى مُردى، فهميدم عِشق، حيله گرترين و دروغگوترين اتفاقxa0ِ دُنياست. اتفاقى كه تكه هاىxa0ِ به جا مانده ى قَلبَت، در چشمانَت، تو را به سوىxa0ِ آسِمان هدايت ميكُند. آسِمانى كه نامَش، به بُلنداىxa0ِ نامَت، عميق است و تنها. او سيگارَش را از من بيشتر دوست ميدارد. وقتى مُردى، تُهى شدم. تو تَمامxa0ِ من بودى و من خالى و مجنون، در اين كُره ىxa0ِ گردالوىxa0ِ لعنتىxa0ِ آبى، چرخ ميزنم... چرخ ميزنم. چرخ... و او سيگار ميكِشد. xa0 ديشب خوابت را ديدم. لبخند ميزدى. به ش...

    ادامه مطلب