
در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «دعا میکنیم برای نالایقلان روزگار، که فردی چون خویشتنشان نصیب شود» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. اگر میدانستم با نبودنش اینقدر شاد و آرام خواهم بود، که همان روز اول، در را محکم میکوبیدم توی سرش. و چقدر خوب است که آدم کسی را پیدا کند که عشق را میفهمد. دوستداشتن را. و چقدر خوب است...
ادامه مطلب
در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «برای مهراوه» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. سلام مهراوهٔ خوبآمدم از داستان پریروزم بنویسم، که کامنتت را دیدم. خوشحالم کردی. همیشه که مولانا میخوانم، یا اسم مولانا میآید، یاد تو میافتم. کسی متخلص به مهراوه، که سالهای خیلی دور مرا پند میداد به مولاناخوانی.میدانی دنیای امروزه، دنیای...
ادامه مطلب
سلام مهراوهٔ خوبآمدم از داستان پریروزم بنویسم، که کامنتت را دیدم. خیلی خوشحالم کردی. همیشه که مولانا میخوانم، یا اسم مولانا میآید، یاد تو میافتم. کسی متخلص به مهراوه، که سالهای خیلی دور مرا به مولاناخوانی تشویق میکرد. تشویق که نه، یک جورهایی میشود نامش را پند گذاشت. دنیای امروزه، دنیای عجیب و غریبی ست. و صدالبته که آدمها، بیشتر.بر دیدهٔ منت گذاشتهام قدومت را در این سالهای سرد و سیاه. درست است که زیاد نمینویسم اما باز هم بخوان اینجا را. هر گاه که حوصلهات کشید... مانا باشی و سلامت مهراوهٔ مولانا.__________________روز معمولیای را سپری کرده بودم. با بچهها قرار گذاشته بودیم شام را بیرون باشیم و بعد هم به تماشای تئاتر برویم. عصر رفته بودم برای انجام کاری. در بازگشت، اتوبوس سوار شدم و ترافیک سنگین ...
ادامه مطلب
اگر میدانستم با نبودنش اینقدر شاد و آرام خواهم بود، که همان روز اول، در را محکم میکوبیدم توی سرش.و چقدر خوب است که آدم کسی را پیدا کند که عشق را میفهمد. دوستداشتن را. و چقدر خوب است آدم به فردی «لایق» عشق را ببخشد. بخوانید...
ادامه مطلب
اینروزها، بیشتر از هر زمانِ دیگری، مرگ را بیخِ گوشم حس میکنم. حتی بیشتر از همان شبی که شمارهام را تویِ بلکلیست گذاشتی وَ متعاقباً شمارهات را تویِ بلکلیست گذاشتم وُ وَرایِ آن، نرم و آرام، رَدِّ ار...
ادامه مطلب
بعد از چندماه بالاخره امروز که جمعه باشد، واقعا جمعه بود. یعنی چی؟ یعنی تا لنگِ ظهر خوابیدم. چرا؟چون امروز از اون روزایِ بارانی و بادیهکه شهرداری هشدار قرمز داد دیروز و این یعنی همهجا تعطیل. دلیلِد...
ادامه مطلب
دراز کشیدهام و پتو را دورِ خودم پیچیدهام. دلم میخواهد ساعتی بخوابم. اما باد و باران نمیگذارند که. داشتم به زندگی فکر میکردم. به خودم. به خوشبختها و بدبختها. به جوانمردان و ناجوانمردان. به تمامِ روزه...
ادامه مطلب
"تاریخ، جُداییای تَلختَر از جُداییِ انسان از پَتو، در صُبحِ روزهایِ اَبری و سَردْ به خودْ نَدیده است."_______دَمِشگــَرمْ، هرکی اینو نوشته.البته اینجا ازباران نیلوبلاگ هَمهَستْ بهشدت....
ادامه مطلب
هەستەوە نازارە چاوشینەکەم...هەستەوەهەستەوەهەستەوەئێش و دەردت بۆ من.تۆ هەستەوە. پێبکەنە. بژی، ژیان چاوەڕێتە.هەستەوە گیانم... هەستەوە....
ادامه مطلب
باد میوَزَدبَر پنجره میکوبَدتاریک استسَرد استواقواقِ سگِ همسایه گوشخَراش استتو نیستیمن نیستمو جهان به طرزِ فجیعی، ما را گُم کردهست تا در تنهایی، بمانیم.ماندیم....
ادامه مطلب
مافی مرۆڤ،درۆیەک بووڕۆژێ لە ڕۆژانلە دەمی ھەڵوەریوی مێژوو دەرچوو.| شێرکۆ بێکەس |...
ادامه مطلب
پيراهنِقَهوه اى َش، از دَستانَم، لَغزيد. و او، آنرا از من رُبود. پيراهنِ قهوه اى َش، چونان اَبرِ نرمِ سپيدِدر آسمان خوابيده اى بود، كه اَبرِ سياهى بَر او غُرّيدُ باريد و تمامَش كرد. و او هيچ نشانه اى بَر آسْمانِ قلبَم جاىْ نگذاشت. كه در بوييدنَش، چونان طفلِ دوساله ىِ از پستانِ مادَر حرام گشته، ماندَم.به همين سادگى....
ادامه مطلب
توىِ مترو ايستاده بودَم. معمولا هميشه ايستاده ام. خَسته بودَم. اماهَر چِقدر هم خَسته باشَم، هميشه تمامِ دستفروشهاىِ مترو را مينِگَرَم و گوشِشان ميدَهَم. زنانِ جوان، ميانسال، مُسِن. مَردانِ جوان، ميا...
ادامه مطلب
وقتى،انگشتانَشرابهروىِكيبوردميفِشارَد،كلماتبهرَقصميشوَندبرايَش.وقتىانگشتانمرابهروىِكيبوردميفِشُردَم،كلماتمرابهآغوشميكِشيدند.من،پشتِتريبون،صِدايم،نگاهَشراميديد.او،پشتِتريبون،بهتكبردامَنميكِشانْد.منآبشدم. زيرِتريبونخزيدم. بهزمينرسيدم. دوپايىروىقلبمايستاد. ومانْد. وخوانْد. وكلماتدراورُستند. ومنخونينومرگاَندود،دركلماتپوسيدم. درخودم. وكلماتدرمنگــُمشدن...
ادامه مطلب
دوباره پاییز... دوباره سومین روزش... و یادِ تولدِمان. و تماسی که نباید بگیرم و هدیه ای که در چمدانم جای نمیگیرد دیگر، تا در برگشتم به خانه، تقدیمت کنم. این سومین سالی ست که تولدم دیگر برایم خوشحالی نمی آورد. غم می آورد. بی تو بودن را به جانم زخم میکند. و همه اش به خودم می گویم " خاک... خاک پذیرنده... اشارتی ست به آرامش..."* و میگویم که آرام گرفته ای... دیروز از کلاس که برگشتم، دو تا از هم اتاقیها...
ادامه مطلب
حس خوبی ست وقتی تاریخ تولدِ آدمی، مصادف باشد با پیروزی استقلال کردستان عراق. اما جدایِ تمام اینها، سی سالگیست که به قلبت هجوم می آورد. فروغ گفتنی سی سالگی سن کمال است. اما، اگر میتوانستم، زمان را به عقب بازگردانده و این ده سالِ اخیر را از عُمرم جدا میکردم. آنوقت ده سال بعدترش، سی سالگی برایم سن کمال میبود قطعا. ناخودآگاه آدمی در این سال از عُمرش، دل میکــَنـَد، جانمیکــَنـَد و کوله اش را میبندد...
ادامه مطلب
ديروز مُعلِمم گفت: انگار يكى دو جَلَسه ست حواسِت سرِ كِلاس نيست. شوكه شُدى؟ كُجا ميپَرى؟ .. وَ من به همان لَحظه، شعرِ رنج در ذِهنَم چرخيدُ آمدُ رَفت: "ڕۆڵە خەیاڵت لە کوێیە؟ تۆ هەر بە ناو خوێندکاریت و پەڕاو و پێنووست پێیە! ڕۆڵە ئەترسم دەرنەچی! چۆن خەیاڵ لێت بێزار نابێ؟ هەموو ڕۆژێ بۆ کوێ ئەچی؟" ...
ادامه مطلب
آمَدَم از اين ساختمانِ پنج طبقه و سهمِ خودم از آن وَ خوفِ سَهمگينم از اينشَب، بنويسم. وَليكَن طاقتم نَكِشيد. كُنجى ازين شهرِ عظيم، به من تَعلُق دارد. بايد آرام انديشيدُ گِريستُ خُسبيد. ...
ادامه مطلب
زن، حجاب داشت. چادُر هم به سَر داشت. مانتويَش بُلَند بود. چادَرَش بُلَندَتر. چادُر از سَرش افتاده بود و زَن، چادُر را كه زير كَفشَش ميرَفت، در كَمرش نگه داشته بود. يك حلقه ىِ سنگين به كتفش آويزان بود. يك كيفِ كج قهوه اى هم از شانه ى راستَش آويزان بود. و يك ساك را با بَندى سفيد، دنبال خودَش ميكِشيد. من ايستاده بودم و نگاهش ميكَردَم. زن با صِداىِ بلند از ما ميخواست سوتين بخريم. تكرار ميكرد. تكرار و تكرار. يكى از صندليها خالى شد. زن نشست. حلقه را از دَستش درآورد و دستَش را ماساژ داد. زن، دَردِ دستش را با بستنِ چشمهاش فراموش ميكرد. قطار به انتها رسيد. ما با...
ادامه مطلب
اقرار ميكنم كه قَبلترها، اينروز برايَم زيباترين و شَعَف بخش ترين اتِفاقِ جهان بود. كه شورى بى وَصف به اندازه ى ِ كشف ِ ستاره هاى ِ آسِمان همراه داشت.قبلترها با شاخه گـُلى يا تِلِفُنى دور از خانه، تبريك ميگـُفتم تولدِمان را. و ميخـَنديدم. و برايـَم شادى به ارمغان داشت. چراكه، هردويـِمان به اين روز متولِد شـُده بوديم. اما اكنون، دو سال است كه غمگينم.تولدت را به عَكسَت، و به يادت تبريك گفتم. وَ تولدم را تبريك گفتند. تَوَلدِمان است. و اينروز، تا به ابد، غم اَندود ترين روز ِ زندگانى ِ من است. تَوَلُدَت مُبارَكِ آسِمان باد. .صُبحى ٣ ُ مِ مــِهر ِ بى مــِهرى...
ادامه مطلب