حرف - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:13
xa0متأسفانه، ما آدما حرف زدن بَلَد نیستیم...______حرف زدن خیلی خوبه. حرف زدن حالِ آدم رو خوب میکنه. همدیگهرو تویِ مضیقه نذارید. همدیگهرو برایِ هم روشن کنین. از توضیح، پرهیز نکنید. کسی نمیدونه تویِ دل
To be, or not to be. - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:13
xa0همه چیز رنگ عوض میکُند. حتی چشمهایَت.درست مثلِ چشمهایِ من.شناختن یا به فِضاحت کِشاندن؟مِهر یا اِجحاف؟ماندَن یا رَفتَن؟ از من. از تو.xa0مُحِب یا عَدُو؟فراغِبال و آسودگی یا اسارَت و قَفَس؟مُصابِرت یا نا
Rojava - ڕۆژئاوا - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:13
xa0چیا مەدەنی - Bella ciao xa0
ڕۆژئاوا - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:13
xa0لەسەر خاکی خۆمان، خوێنمانxa0ئەڕژێنن.تیکەتیکە کراین.لە زەردەشتەوە تاxa0خوێن. خوێناو. سوور.سور!حەرامە پچڕانی نێوانمان لەگەڵ سوور.xa0
غم - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:13
xa0چیزیم هم شُد.کسی هم پوست از سَرِمان نَکــَــنْد.xa0دُنیایِ گَندیxa0داریم.xa0
"آقایِ حقوقِ بَشَر! بیزحمت کراواتَت را شُل کُن." - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:13
xa0مافی مرۆڤ،درۆیەک بووڕۆژێ لە ڕۆژانلە دەمی ھەڵوەریوی مێژوو دەرچوو.xa0| شێرکۆ بێکەس |xa0xa0xa0xa0
چشمانت - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:13
xa0لُطفاً خوب شو عزیزِ دلم.زندگی، باید در چشمهایِ آبیَت شنا کند.بیدار شو. بخند. زندگی کُن.بیدار شو. دلم دارد از غُصهات میترکد.لطفا خوب شو و دوباره شیطنت کن. تو برایِ تحملِ اینهمه دَرد، هنوز خیلی کوچکی.لطفا خوب شو. لطفا خوب شو. قلبم دارد از جایَش کَنده میشود.xa0
از خودم به زنِ سپيدِ آینه - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 10:34
او که شعرهایَت را خونی کرد و قَلَمَت را تکه تکه، شعرهایِ دیگری و دیگران را میسِتایید. و از آزادگی و آزادیِ آنها و اشعارِ آنها، بیشتر از شادمانیِ قلبِ تو، شادمان میگشت.او که تمامِ تو را در بَند کرده بو
FREEDOM - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
xa0xa0xa0ئامانج، گەر ئازادی بێ، عەشقیش دەبێ لە بیر بکرێت. (سارۆ بەھرامی)xa0رسالت، گـَر آزادى باشد، از عشق هم بايد گـُذشت. (سارو بهرامى)xa0
حالا ديگــَر من رفته ام. تو نيز. - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
xa0xa0xa0 xa0 xa0 xa0قلبِ بَنَفش،از آنِ من است. كه "باد آوَرده را باد ميبَرَد"،xa0عزيزم.xa0xa0
پيراهَنَش - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
xa0xa0پيراهنِxa0قَهوه اى َش، از دَستانَم، لَغزيد. و او، آنرا از من رُبود. پيراهنِ قهوه اى َش، چونان اَبرِ نرمِ سپيدِxa0در آسمان خوابيده اى بود، كه اَبرِ سياهى بَر او غُرّيدxa0ُ باريد و تمامَش كرد. و او هيچ نشانه اى بَر آسْمانِ قلبَم جاىْ نگذاشت. كه در بوييدنَش، چونان طفلِ دوساله ىِ از پستانِ مادَر ح...
فاڵ و بەیان و شین و باران... - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
xa0توىِ مترو ايستاده بودَم. معمولا هميشه ايستاده ام. خَسته بودَم. اماxa0هَر چِقدر هم خَسته باشَم، هميشه تمامِ دستفروشهاىِ مترو را مينِگَرَم و گوشِشان ميدَهَم. زنانِ جوان، ميانسال، مُسِن. مَردانِ جوان، ميا
از او - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 4:22
xa0آدَمها، همانزمان كه دوستَت دارَند، تَصميم ميگيرَند دوستَت نداشته باشَند. اما چيزى نِميگويَند. آنقَدر نِشانَت ميدَهند، تا كسى كه رفتَن را بَرميگُزينَد، تو باشى. و "او" ىِ تان، شبها با خيالى آسوده، سَر
پاییز - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 4:18
xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0xa0پاییز،xa0xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 لەxa0منەوەxa0دەستxa0پێxa0ئەکاxa0xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 وxa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 ...
خویشتن - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 4:18
xa0xa0xa0از پَسِ شيشه هاى ِ گردالوىِ عينكم، خودم را ميبينم كه دور اُفتاده َم در جَهان، از جَهان، به جَهان.
اینجا، خالی از سَکَنه نیست. و نبوده است. - تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 4:18
+ تمامی ِ دست نوشته ها و یادداشتهایِ این وبلاگ را از سال 1385، (که تنها از همین سال به بعد مقداری از نوشته هایِ وبلاگیَمxa0محفوظ مانده اند)،در فُرصتی مناسب، باز میگــُـذارم.- کِی؟+ نمیدانم.xa0سپاس از او،
در جُمعه اى بى مفهوم - تاریخ: 1396/12/17 ساعت: 14:30
 عِشق،فاحِشتريندروغِجهانَست. ازكَسىنَخواهيدَش. چراكهتنها،باكولهبارىازاندوهوشانههايىبىغــُرور،دراستيصالىعظيم،فروخواهيدرَفت. آنوَقتكهكولهرابرداشتيدُرفتيد،شماميمانيدُدنيايىازگناه،كهزيرِپاىِامضايِتاندرعِشق،بهنامِشما،حَككردهاند. بىآنكهكسى،حرفهاىِشماراشنيدهباشد.تنهابِمانيد. راهِتانراپيشبِگيريدُهَراسىازحكا...
alone - تاریخ: 1396/12/17 ساعت: 14:30
جیهان لە دڵما روخاوە...یکسالی بیشتر، اینجا را تخته بسته بودم. بدون ِ گذاشتن ِ آرشیوش حتی. مدتی بی سر و صدا، جای دیگری مینوشتم. پس از گند زدن ِ بلاگفا به وبلاگهای ِ همه، مدتی سکوت اختیار کردم، اما تخته ی اینجا را شکستم و به خانه ام بازگشتم. حالا آرشیوش هم، میگذارم. کی؟ نمیدانم.Let's block ads! (Why?)
معشوق، دوستَت ندارد. بارى گران است. - تاریخ: 1396/12/17 ساعت: 14:30
 وقتى،انگشتانَشرابهروىِكيبوردميفِشارَد،كلماتبهرَقصميشوَندبرايَش.وقتىانگشتانمرابهروىِكيبوردميفِشُردَم،كلماتمرابهآغوشميكِشيدند.من،پشتِتريبون،صِدايم،نگاهَشراميديد.او،پشتِتريبون،بهتكبردامَنميكِشانْد.منآبشدم. زيرِتريبونخزيدم. بهزمينرسيدم. دوپايىروىقلبمايستاد. ومانْد. وخوانْد. وكلماتدراورُستند. ومنخونينوم...
در رؤیا، شماره ی خانه را گرفتم. و تولدمان را تبریک گفتم. مبارکت باد. - تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 3:16
دوباره پاییز... دوباره سومین روزش... و یادِ تولدِمان. و تماسی که نباید بگیرم و هدیه ای که در چمدانم جای نمیگیرد دیگر، تا در برگشتم به خانه، تقدیمت کنم. این سومین سالی ست که تولدم دیگر برایم خوشحالی نمی آورد. غم می آورد. بی تو بودن را به جانم زخم میکند. و همه اش به خودم می گویم " خاک... خاک پذیرنده.....